باید برم یک سفر اجباری!دلم نمی خواد برم!دلم واسه اتاقم و وسایلش تنگ میشه!
تازه دیگه نمی تونم بیام نت!همش میگم من نمی خوام بیام ولی قبول نمی کنن!فکر کنم تا ۲۰ شهریور بر نگردم!فکر کنم این آخرین آپ باشه تا زمانی که برگردم!البته اگه مامانم بذاره میرم کافی نت و سکته نمی کنم!![]()
در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعاد دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست!
|
|
حالم از همه فامیلامون بهم می خوره!
ازشون متنفرم!از خاله و دایی گرفته تا عموهام و ...!وقتی می بینمشون دلم می خواد که بمیرم!
خونواده بابا که همه مذهبی وقتی میرم خونه هاشون عذاب می کشم! چون هم باید روسری سر کنم و هم یه بلوزی که زن عمو بزرگم بدش نیاد! می ترسه یه وقت با لباس های من پسرش رو از راه بدر بکنه! تازه یه بار هم ازش تذکر گرفتم! گفت این پیرهنت تنگ و کوتاهه!
فقط مونده بهم بگن که موهاتو بذار تو!بنده چون نماز نمی خونم همیشه مادربزرگ جونم تیکه می اندازه چرا نمیری نماز بخونی؟!من اینقدر بدبختم از دست اینا که تو عروسی مستر مجبور شدم روسری سر کنم! چون فامیل های بابا هستن!تازه وقتی می رقصیدم مادربزرگ... نگاه های می کنه که می خوام برم بکشمش!
خونواده مامان هم که فقط کلاس بذارن که همشون از نظر سطح علمی بالا هستن!یکی از خاله هام که وحشتناکه! به ما هم که خواهر زاده اش هستیم رحم نمی کنه و تیکه می ندازه!دیگه زن دایی هام از دستش بیچاره شدن!دایی هام هم به خاطر موهام و لباس هام و افکار مسخره ام می کنن!
دلم نمی خواد با هیچ کدومشون ارتباط داشته باشم!ولی هر وقت که قرار بریم خونه هاشون مامان و بابام مجبورم می کنن که برم!![]()
امیدوارم که هرچه سریعتر ۲ سال دیگه بیاد ! اون وقت با هموشون قطع ارتباط می کنم! تازه مامان و بابام هم نمی تونن مجبور کنن که برم چون دیگه زندگیم دست خودممه!
شاپرک الان به این حرفت رسیدم:
حماقت تو خون من هست!توی همه ی رگ های بدنم!
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست.
یادآوری گذشته ها واسم عذاب آوره!خیلی غمگینم! گذشته دوباره داره تکرار میشه!
پارسال بعد از اینکه یه جریان هایی رو برام تعریف کرد باهام رابطه خوبی پیدا کردیم!
قبلا مثل موش و گربه بودیم! اصلا نمیتونستیم با هم حرف بزنیم! شاید یه حس تنفر هم وجود داشت! میشه گفت الان یک سال بیشتر که واسه هم می میریم! خیلی همدیگه رو دوست داریم! میشه گفت هیچ کس رو تو دنیا اندازه اون دوست ندارم! بهترین دوست و خواهر دنیاست!با اینکه از من خیلی بزرگتره ولی خیلی با هم رفیقیم!فکر نمی کنم تا حالا ۲ تا خواهر این جوری بوده باشن!![]()
لیلا جونم تولدت مبارک! با آرزوی دیدن ۹ سال دیگه که قرار اتفاق های خوبی بیفته!![]()
پا میشم کلی انرژی دارم! خوشحالم که قرار همه چیز رو از نو شروع کنم! یه حس فوق العاده ای! سعی می کنم به دوستام فکر نکنم تا دلتنگ نشم! سر کوچه مدرسه از لیلا خداحافظی می کنم و میرم! چند نفر رو می بینم! قیافه ها یه چیزی بود واسه خودش! واقعا خیلی وقت بود آدم این تریپی ندیده بودم!موها همه رنگ کرده! ابرو ها همه ور داشته! به جز خودم شاید سر هم ۴ دیگه تو کل مدرسه پیدا بشه که ساده بودن! یه دختر رو می بینم از بس سیاه شده بود آدم حالش بهم می خورد ببینتش! دوستاش میگن چرا این طوری شدی تو! میگه آرمین جونم گفته!!
تا اینجا با خودم میگم شاید این چند تا این جوری باشن! بعد سر کلاس دبیر زیست نمره های پارسال رو می پرسه که ۳ نفر از ۱۰ نفر تجدید شدن!
نمی فهمن درس یعنی چی!یکی صدام می کنه که برم پیششون! از وقتی که رفتم تا آخرش داشتن در مورد دوست پسراشون زر می زدن! دیگه داشت حالم بهم می خورد! تازه با این همه ادعاشون نمی تونستن بفهمن که کی به دردشون می خوره کی نمی خوره! یکی از خانوما از من می خواد برم دوستش سر کار بذارم امتحانش کنم! گفتم باشه دیگه چیز دیگه نمی خوای؟!
سر زنگ ریاضی نمی تونستن یه مسئله ساده رو بفهمن! دیگه داشتم منفجر میشدم! از یکیشون می پرسم کتاب می خونی میگه مگه اسکولم!
اون یکی میگه شهره وکیلی! که کتاب هاش خیلی بی خودن! میگم شاعر کی رو میشناسی؟ سهراب رو! میگم خب کدوم شعرش رو دوست داری؟ میگه فقط همون شعری که تو کتاب مدرسه هست رو خوندم!
اومدم خونه چقدر احساس پشیمونی می کنم که چرا تو مدرسه سابق با همه لج بودم که این جوری بشه؟! همه بهم میگن تو فقط همین امسال می خوای اینجا باشی تا اعتماد به نفس از دست رفتت رو بدست بیاری این چیزا مهم نیست! هم چنان می رم مدرسه و بچه ها خیلی دوست دارن من مثل اونا بشم که راحت باشن! امیدوارم که هر چه سریعتر امسال بگذره!![]()