تبليغاتX
درگاهی پنجره

 

من چقدر تغییر کردم! دیگه از اون حالت پسرونه در اومدم ! دیگه عین قبل نیستم ! علاقه به پوشیدن لباس پسرونه  ندارم! وای من چقدر خانوم شدم! کفش های که تق تق صدا میدن! مانتو دامنی! روسری ها که خیلی دخترنوست و طرح های زیادی دارن! اصلا دیگه نمی رم تی شرت پسرونه بخرم همش از این لباس های دخترونه! وقتی میرم تو خیابون عادت ندارم عین قبل حرف بزنم یا بلند بلند بخندم! الان مثل این دخترهای شدم که خیلی احساس خانومی می کنن! هیچ وقت هیچ وقت نمی تونستم خودمو این جوری تصور کنم! وقتی که می رفتیم خونه عزیز از اینکه بین مردا بشینم خیلی لذت می بردم! ولی حالا اصلا یک دقیقه هم نمی تونم تحمل کنم که با عموهام حرف بزنم!

یادم میاد چند ماه قبل وقتی می رفتم بیرون انقدر بد راه می رفتم که همیشه فریبا بهم می گفت دختر یه ذره درست راه برو!

من دلم نمی خواد این همه دخترونه رفتار کنم! از اینکه از الان مثل خانوم ها بشم بدم میاد!! ولی هر کاری که می کنم نمی تونم خودمو مثل سابق بکنم!!

پ ن : من زنده موندم چون  اون روز که من و ارغوان رفتیم فقط می خواستن پروژه ها رو تحویل بگیرن ! حالا دوشنبه سختی در پیش رو که امیدوارم بشه مهشاد رو راضی کرد که اون حرف بزنه!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:18 توسط دو نیم شده |

 

چه بدبختیه بزرگیه!! هیچ کدوم از این بچه ها نیستن! من و ارغوان باید عین دو تا بدبخت و کم رو بریم اونجا! تازه باید در مورد پژوهش هم حرف بزنیم اون هم واسه یک جمع کثیر! هیچ کس هم نه منو ارغوان! بدبختی این جاست که تا حالا هیچ کدومون واسه یه جمع حرف نزدیم ! ارغوان که عین ... خودشو خلاص کرد مونده واسه من بدبخت ! تازه مهشاد از شمال به ما دستور میده که خوب برخورد کنید که برنده بشیم !

آزاده الهی که بمیری آخه الان وقت تمرینه ! گلنوش مرده هم که معلول نیست تهرانه یا کرج !

همه اطلاعاتمون هم دست مهشاده ! با فشارهای زیادی که ارغوان به مغزش آورده یکم گزارش نوشتیم ! من دلم نمی خواد که برم واسه یه عالمه بچه همسن خودم و یه عالمه داور حرف بزنم ! مگه زوره !

تازه ارغوان دستور داده که الان بگیر بخواب که فردا من خواب نمونم اون بدبخت بشه!

امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره! و من بالای سن از خجالت نمیرم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:0 توسط دو نیم شده |

 

... اولش اصلا باورم نمی شد که مادرم هم روزگاری مثل من وقتی امتحان داشت روی کاغذ های کتابش به معلم و مدرسه و درس فحش بنویسد و یا برای عکس های کتابش سبیل بکشد و یا دو شاخ گنده برای مهم ترین شخصیت تاریخ بگذارد . اما کتاب صورتی رنگ تاریخ سوم دبستان را- آن هم با آن آرم تاج شاهنشاهی و تاریخ خنده دار ۲۵۳۵ - وقتی میان اسباب کشی پیدا کردم پر بود از خط خطی ها و فحش ها و نقاشیهای جورواجور عین کتاب تاریخ خودم .

کتاب را میان کارتن های خاک گرفته انباری ، آن هم وسط خرت و پرت های زمان بچگی ها پیدا کردم ... دفترچه های رنگ و رو رفته پر از شعرهای عاشقانه دخترانه و آن عروسک بدون موی گردن شکسته که درست مثل همون کسی بود که خفش کردند .

پنجره ای با شیشه های آبی رو به کوچه پشتی ـــــــ لیلی فرهادپور

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 13:59 توسط دو نیم شده |

 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها ،

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هوی میکرد و با آن شور بی پایان ،

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،

همیشه یک نفر باید بپاخیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

                                               آیا باز یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریادزد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنکه

                                       قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،

این تساوی زیر ورو میشد

حال میپرسیم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

                                                   یک با یک برابر نیست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:45 توسط دو نیم شده |

 

دوباره با بابا سر دین و روزه و نماز دعوام میشه ! همش بهم میگه من راه تو ، برادر و خواهرت رو رفتم می دونم که راه بدیه! بعدا پشیمون میشی! میگم اگه بد بوده خودت چرا این جوری بودی؟! میگه من یه کار اشتباهی کردم حالا تو چرا می خوای این کارو بکنی؟! میگه تو خیلی بچه تر از این حرف هایی! اگه بعدا بخوای نماز بخونی من بهت اعتراض می کنم ! می گه من هیچ وقت شما ۳ تا رو به خاطر نماز نخوندنتون نمی بخشم !

بعضی وقتا خودمم هم فکر می کنم بد بود که از سن پایین فهمیدم چپ بودن یعنی چی؟! مارکس کی بوده ! چه گوارا کی بوده ! اینا باعث شدن من به جای درگیری های که یه آدم تو سن من می تونه داشته باشه رو نداشته باشم ولی به جاش با تجربه های دیگه آشنا بشم ! من فقط شک دارم ! نمی گم نیست ! شاید باشه ! ولی من مطمن نیستم ! من از اینکه بخوام عین بقیه آدم ها که بدون دلیل خدا رو قبول کردن باشم بدم میاد ! من دلم می خواد واقعا بهش برسم ! نه اینکه عین مامانم قبول داشته باشم ! یا عین هزار تا آدم دیگه که چون شنیدن خدا هست قبولش کنم !

من دلم می خواد وقتی رفتم دانشگاه تکلیفم با خودم مشخص باشه ! نه مثل خیلی های دیگه تازه اونجا بفهمم که مگه میشه این جوری هم فکر کرد ! دلم نمی خواد مثل شوهر خاله رباب باشم که خودشم نمی دونه چیکار می کنه یه روز نماز می خونه یه روز نمی خونه ! یا عین عمو که هیچ اعتقادی نداره ولی شب عاشورا سیاه می پوشه ! این جوری بودن خیلی به نظرم مسخره است!

اوایل که رفته بودم تو این مدرسه واقعا در تعجب بودم ! چون بیش از ۹۰ ٪ بچه ها نماز می خونن! منم مجبوری نماز می خوندم ! شاید تا پارسال به روزه معتقد بودم ولی الان لا اقل در مورد خودم نیستم ! وقتی که امسال روزه گرفتن رو گذاشتم کنار با اعتراض های مهشاد مواجه شدم ! که فقط وقتی روزه می گیری نماز می خونی ! بیا بریم نماز بخونیم که منم گفتم نه! و با اون حالت چهره که همیشه واسه عذاب آور مواجه شدم!

نه کسی رو به خاطر اعتقادتش تحقیر می کنم نه اجازه میدم کسی این کارو در مورد من انجام بده !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:44 توسط دو نیم شده |